
شاید آنقدر از عشق های ناتمام لبریز شده ایم که اینگونه ناتمام مانده ایم و حرفی که نه...بغض فرو خورده ای داریم که هر از گاهی سرریز می کند و بیرون میریزد و انگار بالا می آوریم.
حکایت ما...قصه ی پیچیده ای است و آن چنان با کلاغ ته قصه ها همذات پنداری کرده ایم که خودمان هم هیچوقت به خانه مان نمیرسیم.
وآنگونه بر خاسته ایم (که نخواسته ایم عادتهای کوچک زمین کوچکترمان کند) که آسمان بر شانه هایمان نشسته و حالا هر چه ابر دارد بر سر و روی ما می نشاند...دلتنگ شده ایم از آن بابت که فهمیده ایم اینجایی نیستیم و...حالا رنج ِماندن هی دارد می فشاردمان و ...میل ِ گریز دچارمان می کند.
من با همه ی این لحظه ها و خاطره ها که مرا دربرگرفته زندگی میکنم...می خندم...گریه می کنم سکوت می کنم...و سکوت.
برای رضای عزیز که سکوتش اصلا قشنگ نیست
*******
پی نوشت: من باور دارم که همیشه باید کسانى را که صمیمانه دوستشان دارم با کلمات زیبا و دوستانه ترک گویم / چون ممکن است این آخرین بارى باشد که آنها را مىبینم.
